خرید بک لینک

عجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را

همه اجزای ما را او کشانیدست از هر سو

تراشیدست عالم را و معجون کرده زان ما را

ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده دربینی

چو اشتر می‌کشاند او به گرد این جهان ما را

چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او

که چون کنجد همی‌کوبد به زیر آسمان ما را

خنک آن اشتری کو را مهار عشق حق باشد

همیشه مست می‌دارد میان اشتران ما را

جلال الدین محمد بلخی (ره)

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 18:24

زیر مجموعه ی خودم هستممثل مجموعه ای که سخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهی ستعشق آهوی تیزپا شد و منببر بی حرکت پتوهایمخشمگین نیستم که تا امروزنرسیدم به آرزوهایمنرسیدن رسیدن محض استآبزی آب را نمی بیندهرکه در ماه زندگی بکندرنگ مهتاب را نمی بینددوری و دوستی حکایت ماستغیر از این هرچه هست در هوس استپای احساس در میان باشدانتخاب پرنده ها قفس استوسعت کوچک رهایی رااز نگاه اسیر باید دیدکوه در رشته کوه بسیار استکوه را در کویر باید دیدگرچه باغ من از درخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمشعر را، عشق را، مکاشفه راهمه را از نداشتن دارم...یاسر قنبرلو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 18:46

اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما رافراغتها کجا بودی ز دام و از سبب ما رابت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خوداگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما رانوازشهای عشق او لطافتهای مهر اورهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما رازهی این کیمیای حق که هست از مهر جان اوکه عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما راعنایتهای ربانی ز بهر خدمت آن شهبرویانید و هستی داد از عین ادب ما رابهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهانشقایقها و ریحانها و گلهای عجب ما رازهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اخترکه مطلوب همه جانها کند از جان طلب ما راگزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستیچو جام جان لبالب شد از آن میهای لب ما راعجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکرز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما رادر آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحیهاگران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما رابه سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانستکشاند دل بدان جانب عشق چون کنب ما راجلال الدین محمد بلخی (ره) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 14:24

خانه'>خانه خانه میآرد چو بیذق شاه جان ما راعجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما راهمه اجزای ما را او کشانیدست از هر سوتراشیدست عالم را و معجون کرده زان ما راز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده دربینیچو اشتر میکشاند او به گرد این جهان ما راچه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست اوکه چون کنجد همیکوبد به زیر آسمان ما راخنک آن اشتری کو را مهار عشق حق باشدهمیشه مست میدارد میان اشتران ما راجلال الدین محمد بلخی (ره) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 14:24

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه با بالا چو ابرو را چنین کردی چه صورتهای چین کردی مرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: چهارشنبه 6 اسفند 1399 ساعت: 6:14

چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما بکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: چهارشنبه 6 اسفند 1399 ساعت: 6:14

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما درآید جان فزای من گشاید دست و پای من که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا بدو گویم به جان تو که بیتو ای حیات جان نه شادم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: چهارشنبه 6 اسفند 1399 ساعت: 6:14

برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را به بستان آ به بستان آ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: چهارشنبه 6 اسفند 1399 ساعت: 6:14

تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی رافرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی راز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت رامهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی رابکش جام جلالی را فدا کن نفس و مالی رامشو سخره حلالی را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: يکشنبه 17 فروردين 1399 ساعت: 23:46

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزدتو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: يکشنبه 4 اسفند 1398 ساعت: 18:21

ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحراببین این بحر و کشتیها که بر هم میزنند این جا ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق راببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: يکشنبه 4 اسفند 1398 ساعت: 18:21

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان رافروبرید ساعدها برای خوب کنعان را چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جانبه پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را بدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهیبدم کوهی شدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:48

ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا راچنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را منم ای برق رام تو برای صید و دام توگهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آوارهچه داند یوسف مصری غم و دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:48

هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا راتقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را منم ناکام کام تو برای صید و دام توگهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آوارهچه داند یوسف مصری نتیجه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:48

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان رااز آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را زبان سوسن از ساقی کرامتهای مستان گفتشنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقلچو دید از لالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد پاکدل تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:48

صفحه بندی